
امسال خبری از پاییز نیست در شهر و به جای باران از اسمان برف می بارد و به جای قدم زدن در پارکی که برگ های زرد از درختان اش به زمین افتاده اند در خیابان سفید زیر بارش برف قدم می زنم و انگار باید با پاییز که شاه بیت فصل هاست برای من خداحافظی کنم ....البته .... خبری از پاییز نبود....
گذشته را نمی شود به دور انداخت یا از یاد بُرد زیرا که گذشته را زندگی کرده ایم و تبدیل به جزئی از زندگی ما شده است و همان گونه که می گویند واقعیت را زمانی باور خواهیم کرد که لمس کنیم و انگار گذشته همان واقعیت است زیرا که لمس کرده ایم ان را و می دانیم که اتفاق افتاده است اتفاقاتی در گذشته و این را نیز می دانیم که گذشته ،گذشته است به همین سادگی.نمی شود گذشته را از یاد بُرد اما شاید بشود از کنار اش رد شد و گذر کرد و ربط نداد همه ی ان را به همه ی زندگی....
اتفاقاتی افتاده است که ادمی را به سمت بی اعتمادی هُل داده است و این بی اعتمادی انگار باعث شده است تا به سمت تنهایی هُل داده شود همین ادمی و چقدر رابطه ی نزدیکی دارند بی اعتمادی و تنهایی و همه چیز انگار از تردید شروع می شود.تردیدی که کم کم ریشه می دواند در درون و باعث بی اعتمادی می شود به دیگران و اعتمادی که باعث صمیمیت و نزدیکی شده بود بین ادمی و دیگران توسط تردید کم کم محو می شود و این تردید را در دل ادمی همین دیگران به وجود می اورند در حالی که روزی همین دیگران بودند که اعتماد را در دل ادمی به وجود اورده بودند و چقدر مرز باریکی ست بین این دو و چقدر این دیگران ناشناخته هستند و ترسناک .....
بهتر از هر کسی می دانی که دنیایی خاص خویش را داری و لحظاتی از زندگانی را وارد ان دنیا می شوی تا جدا بشوی از روزمره گی که محیط و اطرافیان به تو داده اند و خسته شده ای از این روزمره گی خفه کننده و دوست نداری که هر کسی را راه بدهی به دنیای خویش و در این لحظات است که حس می کنی زندگی می کنی اما نیک می دانی که چیزی کم است در دنیای خویش مثل همه که کم دارند ان چیز را و ان چیز را تنها خودی شخص می داند که چیست....
نشسته ای و از پنجره ی خویش همانند همه که از پنجره ی خویش و از دنیای خویش به بیرون نگاه می کنند تو نیز نگاه می کنی و در این نگاه کردن است که لحظه ای گذشته و اتفاقات افتاده شده در ان از جلوی چشمان ات می گذرند و بعد از این تماشا است که می دانی گذشته ،گذشته است به همین سادگی و اتفاقات، شبیه هم تکرار نمی شوند و دیگران نیز، شبیه هم نیستند و می دانی که پاییز همیشه پاییز است ...
نوشته ،نوشته می شود که خوانده شود توسط مخاطبی که نویسنده هنگام نوشتن در ذهن داشته است و در زمانی که ان مخاطب می خواند نوشته را حس می کند که نوشته برای او است پس برای تو است این نوشته....
ان که می نویسد خیال است و ان که می خواند حقیقت شاید....
دیالوگی از فیلم درخت زندگی:تنها راه خوشبخت بودن،عشقه....اگر عشق نورزی...زندگیت توی یک چشم بهم زدن می گذره..
موسیقی:شوپن=>http://s1.picofile.com/file/7192975806/13_Nocturne_in_C_sharp_minor_Op_posth.mp3.html
عکس=>تابلوی نقاشی از ادوارد هاپر
موسیقی و عکس تقدیم می شود به مخاطب احتمالی این نوشته....
|
+| نوشته شده توسط
محمود در پنجشنبه سوم آذر 1390
|