تبليغاتX
مرد سوم
 
این وبلاگ بسته شد

|+| نوشته شده توسط محمود در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390
 شعر خوانی
http://www.up.sibdownload.com/images/aa5igl46chpv454gjy0.jpg

سرمای سمج

آفتاب‌ِ من
براي‌‌ِ درخشيدن
به آسمان‌ِ تو
رفته است
براي‌ِ من
تنها ماه مانده است
كه او را
من از تمامي‌ ابرها صدا مي‌زنم
ماه به من دلگرمي مي‌دهد
كه روزي تابشش
گرم‌تر و
روشن‌تر خواهد شد
نه، اين زرد، رنگي ديگر نخواهد شد
اين رنگ
كه يادآور‌ِ ملال و سردي است
باز آي، آفتابا!
روشناي و گرماي‌ِ افزون‌ِ ماه
فراي‌ِ
طاقت‌ِ من‌‌اند!

قابل شنیدن

گوش بسپار

با گوشهاي تيزكرده
آن‌ گاه در خواهي يافت عاقبت:
اين تنها زندگي‌است كه مي‌شنوي
مرگ، هيچ براي‌ گفتن ندارد
مرگ، قادر به سخن‌گويي نيست.
مجرم،
با توسل به جرم سخن مي‌گويد
جرم، با توسل به عواقب‌ِ خويش سخن مي‌گويد:
عواقب‌ِ جرم
خويشتن را
از هر دليلي
تبرئه مي‌سازند.

زندگان
از م‍ُردن سخن مي‌گويند
تنها از آن رو كه مي‌زيند:
آنكه سخن نمي‌گويد، مرگ است،
مرگ،
كه حرفي نمي‌زند

اما به وعده‌اش وفا مي‌كند.


شاعر....>اریش فرید.....

عکس....=>درخشش ابدی یک ذهن پاک......میشل گاندری

|+| نوشته شده توسط محمود در شنبه پنجم آذر 1390  |
 برای تو که خواهی خواند
http://www.up.sibdownload.com/images/d42147hwuqg2on49cpn.jpg

امسال خبری از پاییز نیست در شهر  و به جای باران از اسمان برف می بارد و به جای قدم زدن در پارکی که برگ های زرد از درختان اش به زمین افتاده اند در خیابان سفید زیر بارش برف قدم می زنم و انگار باید با پاییز که شاه بیت فصل هاست برای من خداحافظی کنم ....البته .... خبری از پاییز نبود....

گذشته را نمی شود به دور انداخت یا از یاد بُرد زیرا که گذشته را زندگی کرده ایم و تبدیل به جزئی از زندگی ما شده است و همان گونه که می گویند واقعیت را زمانی باور خواهیم کرد که لمس کنیم و انگار گذشته همان واقعیت است زیرا که لمس کرده ایم ان را و می دانیم که اتفاق افتاده است اتفاقاتی در گذشته و این را نیز می دانیم که گذشته ،گذشته است به همین سادگی.نمی شود گذشته را از یاد بُرد اما شاید بشود از کنار اش رد شد و گذر کرد و ربط نداد همه ی ان را به همه ی زندگی....

اتفاقاتی افتاده است که ادمی را به سمت بی اعتمادی هُل داده است و این بی اعتمادی انگار باعث شده است تا به سمت تنهایی هُل داده شود همین ادمی و چقدر رابطه ی نزدیکی دارند بی اعتمادی و تنهایی و همه چیز انگار از تردید شروع می شود.تردیدی که کم کم ریشه می دواند در درون و باعث بی اعتمادی می شود به دیگران و اعتمادی که باعث صمیمیت و نزدیکی شده بود بین ادمی و دیگران توسط تردید کم کم محو می شود و این تردید را در دل ادمی همین دیگران به وجود می اورند در حالی که روزی همین دیگران بودند که اعتماد را در دل ادمی به وجود اورده بودند و چقدر مرز باریکی ست بین این دو و چقدر این دیگران ناشناخته هستند و ترسناک .....

بهتر از هر کسی می دانی که دنیایی خاص خویش را داری و لحظاتی از زندگانی را وارد ان دنیا می شوی تا جدا بشوی از روزمره گی که محیط و اطرافیان به تو داده اند و خسته شده ای از این روزمره گی خفه کننده و  دوست نداری که هر کسی را راه بدهی به دنیای خویش و در این لحظات است که حس می کنی زندگی می کنی اما نیک می دانی که چیزی کم است در دنیای خویش مثل همه که کم دارند ان چیز را و ان چیز را تنها خودی شخص می داند که چیست....

نشسته ای و از پنجره ی خویش همانند همه که از پنجره ی خویش و از دنیای خویش به بیرون نگاه می کنند تو نیز نگاه می کنی و در این نگاه کردن است که   لحظه ای  گذشته و اتفاقات افتاده شده در ان از جلوی چشمان ات می گذرند و بعد از این تماشا است که می دانی گذشته ،گذشته است به همین سادگی و اتفاقات، شبیه هم تکرار نمی شوند و دیگران نیز، شبیه هم نیستند و می دانی که پاییز همیشه پاییز است ...

نوشته ،نوشته می شود که خوانده شود توسط مخاطبی که نویسنده هنگام نوشتن در ذهن داشته است  و در زمانی که ان مخاطب می خواند نوشته را حس می کند که نوشته برای او است پس برای تو است این نوشته....

ان که می نویسد خیال است و ان که می خواند حقیقت شاید....


دیالوگی از فیلم درخت زندگی:تنها راه خوشبخت بودن،عشقه....اگر عشق نورزی...زندگیت توی یک چشم بهم زدن می گذره..

موسیقی:شوپن=>http://s1.picofile.com/file/7192975806/13_Nocturne_in_C_sharp_minor_Op_posth.mp3.html

عکس=>تابلوی نقاشی از ادوارد هاپر


موسیقی و عکس تقدیم می شود به مخاطب احتمالی این نوشته....




|+| نوشته شده توسط محمود در پنجشنبه سوم آذر 1390  |
 خیابان سفید
http://www.up.sibdownload.com/images/p089e0dm1h2iygj4xw61.jpg

روشنایی بعد از ظهر کم کم جای خویش را به تاریکی شب داده است  و از آسمانی که ابرهای تیره  این روزها حاکم مطلق ان هستند دانه های ریز برف در حال باریدن است و در زیر این بارش در خیابانی سقید ساکت و خلوت در حال قدم زدن هستی.خیابانی که برای تو فقط یک خیابان نیست و جایی ست برای قدم زدن های تنهایی ات و در حالی که قدم بر می داری و قطرات برف را بر روی صورت حس می کنی به خیلی از چیزها فکر می کنی و انگار دوست می داری این لحظات را که تنهایی قدم می زنی و فکر می کنی به چیزهایی که برای تو دوست داشتنی هستند.فکر می کنی به تصمیمات اشتباهی که گرفته ای و اینک تاوان ان تصمیمات را پس می دهی و می دانی که چاره ای جز تاوان پس دادن نداری و باید کنار بیایی با این وضعیت تا بگذرد این روزها و لحظات و فکر می کنی به تصمیم جدیدی که هم می خواهی بگیری و هم نمی خواهی و عجیب در دو راهی قرار گرفته ای و انگار این دو راهی ها همیشه خواهند بود در مسیر زندگی و انگار هیچ مسیر یک طرفه ای وجود ندارد تا با خیال راحت در ان مسیر حرکت کرد و می دانی که این تصمیم جدید را اگر بگیری گره خواهد خورد به خیلی از چیزها و مکاشفه ای جدید را به وجود خواهد اورد و لحظه ای که در حال فکر کردن به این تصمیم هستی به یک لحظه افکارت پرت می شود به سمت پاتریک جین دوست داشتنی ای که این روزها هر شب به تماشای این شخصیت در سریال منتالیست هستی و به یاد می اوری او را با ان لبخند تلخ حک شده  بر روی صورت که تاوان اشتباه اش را چگونه با از دست دادن همسر و فرزند داده است و شب ها  بعد از سپری کردن ساعات روزمره که مشغول نقش بازی کردن است به تنهایی در اتاق خالی سر بر روی تشک می گذارد و مواجه می شود با خودش و فکر می کنی که باید بنویسی در مورد او و سریال و نوشته را بایگانی کنی همانند نوشته هایی که نوشته ای در مورد فیلم ها و شخصیت هایی که دوستشان می داری و همین طور که قدم می زنی به یاد می اوری چهره ای را که چند روزی ست در ذهن ات جای گرفته است و لحظاتی را به یاد می اوری که گذرانده ای با ان شخص که تازه اشنا شده ای اما هیچ چیز نمی دانی درباره اش و دوست داری که ندانی چیزهایی را که نفهمیدنشان بهتر است  و در حالی که قدم میز نی حس می کنی قطرات برف را و فکر می کنی که همیشه دوست داری در حالی که شب فرا رسیده است و برف ارام ارام می بارد و چراغ ها روشن کرده اند خیابان های سفید را به قدم زدن بپردازی و به یاد بیاوری اتفاقات تلخ و شیرینی را که دوست داری در صفحه ی سیاه ذهن ات باقی بمانند و تنها در همین  قدم زدم های تنهایی به یاد بیاوری ان ها را و قرار هم نیست که همه ی اتفاقات گفته شوند یا نوشته شوند...

                                                                                http://www.up.sibdownload.com/images/p089e0dm1h2iygj4xw61.jpg


موسیقی:http://s1.picofile.com/file/7190508816/12_carter_burwell_the_magic_frog.mp3.html



|+| نوشته شده توسط محمود در سه شنبه یکم آذر 1390  |
 درحال پژمرده شدن


http://www.up.sibdownload.com/images/d09blop0qg6p8gcyf19.jpg

انگار،تنها،گل ها پژمرده نمی شوند و این انسان ها نیز هستند که با گذشت زمان،پژمرده می شوند و تنها تفاوت این است که شاید، تنها انسان است که  پژمرده شدنِ را زندگی می کند....


عکس...بابل....ایناریتو


|+| نوشته شده توسط محمود در یکشنبه بیست و دوم آبان 1390  |
 لحظات تلخ و شیرین
http://www.up.sibdownload.com/images/r9b8o2iyjx9y3v6h9k3.jpghttp://www.up.sibdownload.com/images/c2gbc5r1i7px1j3p2j4d.jpg

عشق.....کلمه ای که شیرنی و تلخی را هم زمان به یاد تو می آورد و  آن زمان که به خیالِ عشق سفر می کنی بی اختیار  لبخند را کنار قطرات اشک قرار می دهد بر روی  چهره ی تو.

عشق...چیزی توضیح‌ناپذیر؛ چیزی شگفت‌انگیز که نوشتن درباره‌اش آسان‌تر است از کشفِ آن. چیزِ توضیح‌ناپذیری‌ست عشق و همین است که این‌همه رساله درباره‌اش نوشته‌اند و گفته‌اند عاشقی به اختیار نیست و آن‌که دل می‌دهد به دیگری، انگار، اختیاری از خود ندارد. تسلیم می‌شود. درست‌اش، انگار، این است که بنویسیم آن‌که دوست می‌دارد، پیِ دلیلی برای دوست‌داشتن نیست. آن‌که دوست داشته می‌شود، بی‌آن‌که دوست بدارد، پیِ دلیلی‌ست برای دوست‌داشتن. دلیلی اگر باشد، دلیلی اگر پیدا کند، شاید، خیابانِ یک‌طرفه را بدل کند به خیابانی معمولی. رفت‌وآمدی در کار باشد؛ از دو سو. می‌شود نوشت آن‌که دوست می‌دارد، به خیال‌اش هم نمی‌آید که دیگری دوست‌اش نمی‌دارد. هرچه دارد، هرچه باشد، می‌ریزد در طَبَقِ اخلاص. همه‌چیزِ مالِ تو، به شرطِ این‌که باشی، که لبخندت را دریغ نکنی از آن‌که دوستت می‌دارد. لبخندی که اگر حقیقی باشد، سِحری‌ست که باطلُ‌السِحری ندارد. کلیدِ خوش‌بختی‌ست، اگر خوش‌بختی حقیقتاً باشد، اگر وجود داشته باشد و ریشه‌اش را سال‌هایی پیش از این نسوزانده باشند. می‌شود نوشت آن‌که دوست می‌دارد، آن‌که دل‌ودین کفِ دست می‌نهد و جان‌برکف آماده‌ی خدمتِ جانان است، خیال می‌کند آن‌دیگری، آن جانان، بدیلِ اوست؛ همین‌قدر دوست‌اش می‌دارد، همین‌قدر برایش می‌میرد. فکرِ دیگری هم ممکن نیست. فکرِ دیگری نباید باشد  

 عشق....>عاشق و معشوق.آیا این دو به عشق معنا و مفهومی می دهند یا عشق بدون این دو حضور دارد و هستی و مفهوم و معنایی،شاید جواب مهم نیست بلکه ان لحظاتی مهم هستند که احساساتی شکل می گیرد.

لحظات...>هنگامی که نشسته ای در مکانِ ملاقات همیشگی{روزهای عادی از جلوی این مکان بدون هیچ حسی می گذشتی و الان این مکان تبدیل شده است به مکان خاصی برای تو که شاید در اینده تبدیل شود به مکان خاطرات تو} و انتظار می کشی و  این انتظار کشیدن را دوست می داری و یا  هنگامی که زنگ می زنی و جوابی نمی شنوی دلهره  و اشوبی و نگرانی در درون ات شعله ور می شود که این اشوب را دوست می داری و یا دوست داری که همیشه به او فکر کنی و در خیالات و رویاها با او همسفر شوی و این همان رویا پردازی است که تو دوست اش می داری و یا تنها دوست داری که برای او شعر بگویی و فقط برای او شعر بخوانی با صدای بلند یا اهسته و یا با او قدم بزنی در جاهایی که همیشه تنها قدم زده ای و در این قدم زدن ها فکر کرده ای به همه چیز و یا دوست داری که همیشه او را غافلگیر کنی با چیزهایی که دوست می دارد و یا دوست داری به هر طریقی برای او لحظات خوش ایند را رقم بزنی تا لبخند بر لبان اش بنشیند تا شاید تو نیز  لذت برده باشی از ان لبخند ها و ان صورت خندان  و یا دوست داری که زیر نور شمع با او بنشینی و شام بخوری و حرف بزنی و ابراز احساسات کنی برای او و یا هنگامی که برای مدتی به سفر می رود می نشینی و دل تنگ می شوی و برای تو این سفر کوتاه می شود یک سفر بسیار طولانی که این دل تنگی از درون خفه ات می کند و یا هنگامی که او نیست به خاطراتی فکر می کنی که شاید حضور اش در خاطرات جایگزین غایب بودن اش برای تو باشد و یا در این نبودن ها ی کوتاه مدت به حرکات و رفتار هایش فکر می کنی و ابلهانه و همانند دیوانه ها شروع به خندیدن می کنی و تنها خودت می دانی که چرا لبخند بر لبان ات جاری شده است و یا... این ها همه لحظات بی اختیاری تو هستند.

چقدر زیباست این عشق حتی در لحظه ای که صبح از خواب بیدار می شوی و می بینی که کنارت نیست ان کسی که برای تو همه چیز بود و دنیا را برای تو تبدیل به چیز دیگری کرده بود که تنها خودت می دانستی ان چیز چه چیزی ست و حالا کنار تو نیست و ترک کرده است تو را چه با رفتن اختیاری خویش چه با رفتن از روی اجبار همانند مرگ و تو تنها شده ای و دیگر حس نمی کنی او را و تو مانده ای با همه ی ان خاطرات تلخ و شیرین و لبخند می زنی با قطرات اشکی که جاری شده اند بر روی صورت تو و از پششت پنجره خیره مانده ای به انسان هایی که کنار یکدیگر قدم می زنند.

عشق،کلمه است

وقتی بر زبان اش می آوریم

مار را عریان می کند


جملات ایرانیک مربوط به نوشته ی آقای محسن آزرم می باشد که با اجازه ی ایشان استفاده شده است.

موسیقی متن فیلم در حال و هوای عشق=>

http://s2.picofile.com/file/7174021498/Shigeru_U


عکس....در حال و هوای عشق...وونگ کاروای




|+| نوشته شده توسط محمود در پنجشنبه دوازدهم آبان 1390  |
 این خستگی جسم است نه چیز دِگر
http://www.up.sibdownload.com/images/kk88nfu5ggb3fid3tu7v.jpg

چند روزی است که راه می روی و چاره ای جز راه رفتن نیست و این راه رفتن ها خسته کرده اند تن و جسم ات را و شدّت بخشیده اند به دردِ پا هایت و انگار چاره ای جز تحمل نیست و باید کنار آمد با درد و در خود حل کرد این درد را و ساکت ماند و شاید این سکوت به فراموشی بسپارد ان درد را اما این خستگی ست که بیچاره ات کرده است و حِس و حوصله را به گوشه ای پرت کرده است تا از زندگی دور شوی و حتا ان لحظات  روزمره ای که ملال اور بود برای تو نیز از تو دور شده اند و خستگی طوری تو را در اغوش گرفته است که توان فرار از ان اغوش را نداری و هنگامی که برای فرار از این اغوش نیز تلاش می کنی{شاید پناه می بری} همچون لحظاتِ گرفتن کتاب های مورد علاقه ات در دستان ات و یا نشستن برای تماشای فیلم های مورد علاقه ات و یا گوش دادن به موسیقی های مورد علاقه ات {موسیقی که جدایی ناپذیر است از تو}و یا انجام کارهای دیگر نیز این خستگی ست که کنار تو حضور دارد و حس انجام ان کارها را  از تو گرفته است و فکر  می کنی که عجب در خستگی ای  گیر کرده ای در این روزهای بارانی و برفی ولی می دانی که این روزها نیز رد خواند شد و روزهای دیگری خواند امد و روزهای دیگری که در انتظار ات هستند پس این خستگی جسم است نه چیزی دِگر


ظرفیت جسم تا اندازه ای ست و از این مظروف گریزی نیست.باید ماند و تاب اورد.


عکس...مرد مرده...جیم جارموش

|+| نوشته شده توسط محمود در جمعه ششم آبان 1390  |
 این سکوت نیست
لحظه ای،به جمله ی خوانده شده ای،فکر می کنی..........

http://www.up.sibdownload.com/images/1c2os2z3jbawxyhs5fn4.jpghttp://www.up.sibdownload.com/images/lvrbof9gwghymyjdyjwm.jpg

گریه به چیزهای زیادی ربط دارد ؛شاید به خاطره های ما،به ادم هایی که دوست شان داریم،به چیزهایی که از دست داده ایم،به چیزهایی که در حسرت شان می سوزیم.

و بعد از گذشت یک روز از نوشتن این پست،به این فکر می کنی که ،اشک می ریزی برای کسی که وقتی در این شیشه ای که به شب می رسد خودش را می بیند هر شب.....


موسیقی:http://s2.picofile.com/file/7162806555/Javier_Navarrete_Pans_Labyrinth_Lullaby_www_vmusic_ir_.mp3.html


عکس.....بابل...ایناریتو


|+| نوشته شده توسط محمود در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390  |
 بُریده ای از خاطرات پراکنده ی فدریکو فللینی
http://www.up.sibdownload.com/images/70t3v4wrpbwqhw8fyfm.jpg

چرا کسی دوستم ندارد؟

مثل همه ی بچّه ها من دوست داشتم قربان صدقه ام بروند و ازم تعریف کنند.ولی پدر و مادرم سرشان به کارهای خودشان گرم بود.زندگی آن روزها اصلاً آسان نبود و فرصتی نداشتند تا قربان صدقه ی بچّه ی لاغر مردنی مثل من بروند.این بود که گاهی با خودم فکر می کردم کسی دوستم ندارد.بعد فکر می کردم شاید اگر بمیرم بفهمند که چقدر دوست داشتنی بوده ام و به خاطر من حسابی گریه کنند.روزها درباره ی این چیزها فکر کردم و بعد به این نتیجه رسیدم که شاید خودکشی بهترین کاری ست که از دستم بر می آید.چند سالم بود؟حتّا نوجوان هم نبودم.یادم نیست کسی درباره ی خودکشی با من حرف زده بود،یا جایی درباره اش چیزی شنیده بودم.به هر حال می دانستم که خون قرمز است و آدمی که خودکشی می کند خون از تنش بیرون می زند و آدم ها با دیدن خونی که از تن او بیرون زده شروع می کنند به جیغ و داد و همین جوری گریه می کنند.این بود که آهسته رفتم توی اتاق کار پدرم و کمی از شیشه ی جوهر قرمزش برداشتم و جوهر را مالیدم به دست و صورتم.اوّل توی آینه نگاهی به خودم انداختم و با دیدن قرمزی جوهر،که فکر می کردم شبیه خون است،دلم به حال خودم سوخت.بعد همان جا کف اتاق دراز کشیدم.زمستان بود.یا آخرهای پاییز.هوا خیلی سرد بود و کف اتاق هم واقعاً سردتر از آن بود که بشود رویش دراز کشید.ولی قرار بود خودم را به مردن بزنم و ببینم واقعاً دوستم دارند یا نه.همان جور دراز کشیده بودم و می لرزیدم،ولی خبری نشد.کسی نبود که بیاید و من را آن جور خونین و مالین،نقش زمین،ببیند و جیغ بکشد.آن قدر سردم بود که حس کردم پایم بی حس شده.به خودم گفتم شجاع باش.مرگ از پا شروع کرده و دارد بالا می آید.بالاخره وقتی می آیند سراغت که مُرده ای.همین جور که ناراحت بودم و از سرما می لرزیدم به خودم گفتم نکند مادرم با دیدن جنازه ی خونین من حالش بد بشود؟نکند عقلش را زا دست بدهد و خودش را از پنجره ی این اتاق پرت کند توی خیابان؟آن وقت من چی کار کنم؟همین جور داشتم فکر و خالی می کردم و نگران مادرم بودم که دیدم چیزی به پایم خورد.ای بابا،عمو جان بود که با عصایش زده بود به پایم.قیافه اش چرا این جور بود؟اخم کرده بود.گفت تو خجالت نمی کشی؟خودت را این ریختی کرده ای که چی؟پا شو برو سر و صورتت را بشور که دو ساعت بعد دیگر این رنگ پاک نمی شود.بچّه به این خری توی عمرم ندیده ام.از جا که بلند شدم هنوز از سرما می لرزیدم.فکر کردم چرا عمو جان بی موقع از راه رسید؟چرا نگذاشتبه دردِِِ خودم بمیرم؟وقتی داشتم صورتم را با آب صابون می شستم،صدای عمو جان را شنیدم که داشت ماجرای صورت قرمزم را برای پدر و مادرم تعریف می کرد و بعد هم سه تایی زدند زیر خنده.واقعاً چرا کسی دوستم نداشت؟یادم هست تا مدّت ها سعی می کردم توی چشم عمو جان نگاه نکنم؛چون همین که چشمش به من می افتاد نیشش باز می شد.


لحظاتی هستند که فقط خواندن لذت می دهد و در این لحظات نیز لحظاتی هستند که تنها خواندنِ یادداشت ها و خاطرات بزرگان لذت می دهد و بس.امروز که متن ترجمه شده ی خاطرات فللینی رو می خوندم بسی لذت بردم در لحظات بی حوصلگی، و حیف است که دیگران خواندن این متن رو از دست بدهند.


خاطرات پراکنده ی فدریکو فللینی.....محسن آزرم.....شماره ی4 مجله ی تجربه


|+| نوشته شده توسط محمود در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390  |
 بُریده ای از یک داستان =>گیلاس
http://www.up.sibdownload.com/images/wo3mj7yj1mdrr6ttu8b2.jpg

وقتی در خانه هستم،همیشه لطیفه می گویم.اما آیا می توانم بگویم به دلیل نگرانی های زیاد دلم،نمی توانم ظاهری آرام داشته باشم؟مسلماً نه.نه تنها وقتی در خانه هستم که حتی زمان نزدیک شدن به دیگران هم،هر چقدر دلم درد داشته و هر چقدر بدنم دردناک باشد،باز هم برای ساختن جوی شاد و دارای ارامش تا سر حد مرگ تلاش می کنم.بعد هم وقتی از میهمانان جدا می شوم،از خستگی تلو تلو می خورم و به پول،اخلاق و خودکشی فکر می کنم.

این تنها مربوط  به زمان رویارویی با دیگران نیست.وقتی داستان می نویسم هم،همین گونه است.به وقت اندوه و غم،بر عکس داستان های شاد و لذت بخش می نویسم.تصمیم ام این است که خدمتی لذت بخش انجام دهم، اما دیگران بدون توجه به آن،تحقیرم می کنند که نویسنده ای به اسم دازای هم این اواخر جلف شده،تنها با مزاح ،خوانندگان را به قلاب می اندازد و بسیار سطحی است. شاید بد است که آدمی به انسان ها خدمت کند.شاید جدی بودن و به راحتی نخندیدن،خوب است.


13 ژون سال 1948،اوساموُ دازای همراه آرایشگر زن جوانی با بستن دستشان به یکدیگر،درون رودخانه پریدند و با خودکشی عاشقانه به زندگی شان پایان دادند.دازای تاثیرگذارترین نویسنده ژاپنی بین نسل جوان این کشور است.شاید یکی از دلائل آن زندگی پر فراز و نشیب دازای باشد که بیش از هر داستانی مملو از حادثه بود.او با احتساب پریدن به رودخانه،شش بار اقدام به خودکشی کرد که سه دفعه از آن همراه یک زن انجام شد.


داستان کوتاه{گیلاس}....اوسامو دازای......قدرت الله ذاکری....شماره ی 4 مجله تجربه


عکس....ساعت ها...استفن دالدری


|+| نوشته شده توسط محمود در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390  |
 
 
بالا